توسعه فردی

اراده مهم‌تر است یا کاری کردن؟

چند روز پیش یادداشتی در اینستاگرام هوا کردم با این عنوان: راهبرد محبوب من. در کپشن از ماجرای کاهش وزن اضافه‌ام صحبت کردم. نوشتم:

خانم دکتر گفت: تو خونه ترازو دارین؟
گفتم: آره.
همان‌طور که روی برگه‌ی رژیمم چیزی می‌نوشت گفت: توی این دو هفته تو خونه سرخود رو ترازو نرو. سعی کن هرگز این کارو نکنی.
پرسیدم: چرا؟
خانم دکتر گفت: چون ممکنه تو هفته‌ی اول وزن زیادی کم نکنی، اگه مدام بری رو ترازو ناامید می‌شی، اونوقت هفته‌ی دومم رعایت نمی‌کنی. خیلیا بودن برنامه گرفتن، هر سه‌ چهار روز یبار تو خونه رفتن رو ترازو، وقتی دیدن عدد تغییر نکرده کلن ناامید شدن. به‌خاطر همین می‌گم که فقط تو مطب خودتو وزن کنی.

از عمر این گفت‌وگو هشت سال می‌گذرد، وقتی که من شانزده سال بودم و خودم خواستم از شر وزن اضافه‌ام خلاص شوم.
جمله‌ی 《سرخود نرو رو ترازو.》قشنگ‌ترین راهبردی است که از آن دوران با من مانده و از آن در قسمت‌های دیگر زندگی بهره برده‌ام.

《سرخود نرو رو ترازو.》وقتی در جنبه‌های دیگر زندگی‌ام نقش‌آفرینی می‌کند می‌شود این؛
هر روزِ هفته به مهارت تازه‌ام یعنی نوشتن گیر ندهم که 《چرا بهتر نشدی؟》.
یعنی هر هفته احساس ناامیدی نکنم و نگویم 《پس چرا هیچ اتفاقی نمی‌افته؟》.
یعنی مثل موعد وزن‌کِشی در مطب بازه‌ای مشخص کنم و آن‌وقت خودم را بسنجم، اگر اتفاقی که می‌خواستم نیفتاد به فکر چاره باشم. نه اینکه هر روز بیفتم به جان خودم که چرا در نوشتن هیچی نشدم.

درباره‌ی عاقبت کاهش وزن؛ طی چهارسال، یعنی تا بیست سالگی، با شیبی ملایم و خرابکاری‌های مداوم بیست و هفت کیلوگرم از وزن اضافه‌ام کاستم.
کاهش وزن برای من علاوه بر هدف نهایی‌ام یک دستاورد دیگر هم داشت؛ صبر را کمی بیشتر چشیدم.

چند پیام دریافت کردم

بعد از انتشار این نوشته چند پیام دریافت کردم: آفرین به این اراده. اما آیا واقعن پای اراده را باید وسط کشید؟ آیا در ماجرای کاهش وزن اضافه‌ام من نقش آدم بااراده را داشتم؟

بعد از دریافت پیام‌ها فکر کردم که ببینم آیا اراده درباره‌ی ماجرای من صدق می‌کند؟ در نهایت به این نتیجه رسیدم؛ هم نه هم بله.

نه، زیرا کاستن از بیست‌وهفت کیلوگرم وزن اضافه طیِ چهارسال یعنی که هر ماه فقط نیم‌ کیلو از وزن اضافه کم کرده‌ام. اما واقعن این‌طور نبود. اگر چنین بود می‌توانستیم بگوییم اراده معنا داشته است.

آن زمان هر کدام از ما که برای کاهش وزن اقدام کرده بودیم در پرونده‌ی مخصوص خودمان یک نمودار داشتیم که نشان می‌داد این وزن اضافه چگونه و طی چه زمانی کاهش یافته است. یکبار که نمودارم را در مطب می‌دیدم متوجه چیزی شدم؛ بارها و بارها وزنم اضافه شده. افزایش وزن درست وقتی‌که دارید وزن کم می‌کنید یعنی شکست. یعنی این‌که بیمار به برنامه پایبند نبوده. با این حساب آیا باز هم می‌توان قبول کرد که بااراده بودم؟

اما به نقش ماجرای اراده در کاهش وزنم می‌توانیم از جنبه‌ی دیگری هم نگاه کنیم. اولین شکستم وقتی بود که سه کیلوگرم وزن اضافه کردم. در روند کاهش وزن این یعنی شکست. اما چه اتفاقی می‌افتاد اگر بعد از اولین شکستم برنامه را برای همیشه رها می‌کردم؟ هیچ وقت طعمِ کاهش وزن بیست و هفت کیلوگرمی را نمی‌چشیدم.

پس باید اراده‌ام در در تسلیم نشدن را بپذیرم؟ متاسفانه باز هم نه. زیرا تابع عامل دیگری است که باید بررسی شود. مربی. نقش این مورد را هیچ‌وقت دست کم نگیرید. من هنگام کاهش وزن مربی داشتم، متخصص تغذیه‌ای که به همه‌ی چاله‌های مسیر کاهش وزن آگاه بود. در واقعیت او من را هدایت می‌کرد. طوری‌که با اطمینان خاطر به شما می‌گویم اگر او نبود شاید یک‌ماه بعد از شروع برنامه می‌زدم زیر همه چیز.

در زمینه‌ی کاهش وزن مانند همه‌ی تلاش‌های دیگر، وقتی چاق می‌شوید احتمال اینکه برنامه را رها کنید بسیار بالا است. این احتمال گریزناپذیر است.

پس اراده می‌تواند چیزی باشد تابعِ کار، داشتن همراه کاربلد و کمی ذوق برای دیدن نتیجه.

در کتاب برتری خفیف می‌خوانیم: یکی از دوستانم همیشه می‌گفت بیشتر افرادی که رژیم می‌گیرند و از نداشتن اراده می‌نالند، از هیچ کاری نکردن رنج می‌برند.

تصویر نویسنده
فاطمه یکتا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.