یادداشت روزانه

یاغی | امروز چه آموختم؟ ۱

سریال یاغی را تماشا می‌کردیم. خیلی پای سریال بند نمی‌شوم، بیشتر به انتخاب یک فیلم و تماشای آن کشش دارم تا دنبال‌ کردن سریال‌، اما به‌خاطر ذوقش همراهی‌اش کردم. درحالیکه داشتم بساط صبحانه‌ی دیرهنگام را جمع می‌کردم گفتم: درباره‌ی چیه؟ گفت: نمی‌دونم، هر قسمت یه داستان جدیده. گفتم: پس هر قسمت داستان کوتاهه. گفت: داستان کوتاه؟! مگه داستان کوتاه و بلند داره؟ گفتم: بیخیال، یکم صداشو بالا بیار منم می‌خوام ببینم. خندید و گفت: تا وسطش دووم نمیاری و میری. می‌شناسمت آخه.

داستان دختر و پسر جوانی که به‌خاطر مخالفت خانواده‌ی دختر با ازدواج‌شان، فرار می‌کنند. این وسط یک آدم‌فروش آدرس پناهگاه‌شان را از زیر زبان پسر می‌کشد و می‌فروشد به دایی‌های دختر. دایی‌ها سر می‌رسند، تمام حرصشان را با ضربه‌ی چماق بر سر پسر فرود می‌آورند. دختر را هم به‌ زور می‌برند.

تویِ داستان ما نه فرار بود نه کسی با چماق کشته‌‌شد و نه کسی مخالف ازدواج ما بود، فقط کمی شبیه به این قصه بود، شاید از نظرِ رنجی که آن دو می‌کشیدند هم‌حس بودیم. می‌دانستم قصه‌ی فیلم و تلاش پسر و ناکامی‌ آخرش رویش تاثیر می‌گذارد. برگشتم نگاهش کردم که یک آن زد زیر گریه و سرش را طوری پایین انداخت که من صورتش را نمی‌دیدم. تا غروب حال و حالتش گریه بود اما دیگر گریه نکرد.

آن‌جا بود که متوجه شدم آدم‌ها به نسبت حس مشترکی که با شخصیت داستان پیدا می‌کنند با آن ارتباط بیشتر و عمیق‌تری برقرار می‌کنند.

تصویر نویسنده
فاطمه یکتا

یک نظر برای “یاغی | امروز چه آموختم؟ ۱

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.