تمرین نوشتن

نتیجه؟ چرا؟ مثال؟

سعی می‌کنم هرروز تکرارش کنم، این جمله‌ی ناتالی گلدبرگ را: اگر بتوانید جزییات واقعی چیزها و امور را همان‌گونه که بودند بنویسید، به چیز دیگری نیاز ندارید.

کتابش را نخوانده‌ام، فقط همین جمله را برداشته‌ام و مدام به خودم یادآوری می‌کنم. نتیجه؟ نوشتن لذت‌بخش‌تر، واقعن لذت‌بخش‌تر، شده.

چرا؟ همین‌که به دور و برم نگاهی کنم چیزی پیدا می‌کنم برای نوشتن، چیزهای عینی. گویی نوشتن با موضوعی عینی راحت‌تر از نوشتن درباره‌ی ایده‌ای ذهنی است.

مثال؟

نصف ظرف‌های نشسته از شام دیشب بود نصف از صبحانه‌ی یک‌ساعت پیش. شام را دیر خوردیم. ظرف‌ها هم ماند نشسته. یعنی دیگر حوصله نداشتم بشورم. ترجیح دادم به چیزی فکرکنم مثل تمرین‌ نوشتن تا اینکه کاری انجام دهم مثل شستن ظرف.

صدای شکستن لیوان

نصف ظرف‌های نشسته از شام دیشب بود نصف از صبحانه‌ی یک‌ساعت پیش. شام را دیر خوردیم. فقط در همین حد که آنها را آب بکشم وقت گذاشتم. الان گذاشتمشان توی ماشین.

صدای شکستن لیوان

شام را دیر خوردیم. ظرف‌ها را هم همان‌جا توی سینک گذاشتم. صبح بعد از خواندن اتاق شماره‌ی ۶ چخوف رفتم سراغ سینک. صبحانه نخورده بودم. با اینکه موقع گرسنگی ذهن خوب کار نمی‌کند به داستان فکر می‌کردم.

داستان که تمام شد یک لحظه حس‌کردم هرچه خواندم دود شد رفت هوا. سردرنمی‌آوردم. خداراشکر خیلی گیر نکردم و سریع دستگیرم شد که ایراد چیست. باید دوباره بخوانمش. بروم چند صفحه بخوانم برای شروع بازخوانی.

تصویر نویسنده
فاطمه یکتا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *