یادداشت روزانه

نورتان به هم نمی‌خورد

نوشته بود: 《می‌دانی مادربزرگ، من که تافته‌ی جدا بافته نیستم، دردم این است که به او نبالم، به او که تظاهر می‌کنم انتخاب من است. تو آن شب آنجا بودی. تو که این درد را خوب می‌شناختی. قبل و بعد از آن شب به امتداد سال‌ها نمی‌دانی چه‌ها در سرم گذشت.

تو این درد را می‌شناختی. راستی وقت نداشتم آن شب از تو بپرسم، تو واقعا پدربزرگ را بخشیدی؟ یا باز هم تظاهر کردی؟ نه، مگر می‌شود اسم مردی کنار اسم تو باشد، توی سِجلَت باشد، اسم پدر بچه‌هایت باشد و تو فراموشش کرده باشی؟ نه، لازمه‌ی بخشش فراموشی است.

تو باید پدربزرگ را از زندگی‌ات می‌بریدی، مثل پارچه‌هایی که آن خیاط می‌برید تا برایت پیراهن بدوزد. همان‌که پدرت اجازه نداد زنش باشی. همان‌که پدرت، پدربزرگ را به او ترجیح داد. تو شاهرگ خودت را بریدی. تو و پدربزرگ نورتان به هم نمی‌خورد.》

تصویر نویسنده
فاطمه یکتا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.