توسعه فردی,یادداشت روزانه

سایه‌وار

باورم نمی‌شد که او را دیده‌ باشم. هنوز هم مرددم، واقعا خودش بود؟ همان موقع که مادرش در مهمانی‌ها با خاطرات سرکوب کردن استعداد فرزندش توجه‌ها را جلب می‌کرد، تصور نمی‌کردم روزی شاهد آن فوران خشم باشم.

اواسط پاییز بود که آن مجادله‌ی مادر فرزندی را نظاره‌گر بودم. مادر نقاشی‌ها را دورانداخته بود. این پسر را عصبانی کرد. وقتی از مادرش پرسید چرا آن‌ها را دور ریخته گفت: تو لازمشون نداشتی.

پسر که از جواب بی‌اعتنای مادر بیش از پیش برآشفته بود داد زد: لازمشون نداشتی، جواب خوبیه.

این آدم‌ها را می‌شناسم اما آن‌روز دریافتم درست نمی‌شناسم. آن مادر مهربان در واقع کسی بود که ابزار طراحی را در خانه تحریم کرده بود تا پسرش مشق بنویسد.‌ هنوز مرددم او خودش بود؟ آن‌همه سردرگمی و عصبانیت به او نمی‌آمد.

تصویر نویسنده
فاطمه یکتا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.