یادداشت روزانه

آن مرد که با مالباخته‌ها مشورت می‌کرد.

قرار ملاقاتی با دوستی داشتم که سال‌به‌سال شاید یکدیگر را نبینیم. گفت‌وگو آن‌قدر درهم پیچید تا رسید به موفقیت و شکست و این‌طور مسائل. هردو قبول داشتیم که موفقیت مسیر است. مسیری که هم آسان است و هم پیچیدگی‌ها و ظریف‌کاری خاص خودش را می‌طلبد.

گفتم: صحبت با آدم‌های شکست‌خورده هم بد نیست‌، گاهی درس خوبی به آدم می‌دهد.

نگاهش به موضوع را تحسین می‌کنم و می‌خواهم امسال بیشتر با او صحبت کنم.

گفت: ببین گاهی تو با آدم‌های شکست‌خورده صحبت می‌کنی ولی قدرت نقادانه اندیشیدن را نداری. این‌جا کار خراب می‌شود. خودت که فکرت نمی‌رسد، آن کسی هم که با او مشورت کرده‌ای یا سعی دارد شکست‌هایش را توجیه کند یا دچار خودبزرگ‌بینی است. این وسط تو می‌مانی و کپه‌ای از ناآگاهی که زیاد می‌شود.

داستانی برایم نقل کرد که گفت خودش از استادش شنیده. من آن را این‌جا برایتان بازمی‌گویم:

《آن قدیم‌ها استاد بسیار متعصب و خشک‌ذهنی بود. روزی از مرکز شهر به او پیغام دادند که بیا و در ساخت فلان ساختمان سهیم‌شو و آخرسر سودت را بگیر.

مرد برای اینکه خاطرجمع شود با یکی از تجار ورشکسته مشورت کرد. شاگردانش با دهانی باز از تعجب گفتند این چه‌کاریست استاد، او خود مغلوب تجارت شده از دیگری کمک بخواهید.

استاد گوشش بدهکار نبود. کار خودش را کرد. قانع شد که این سرمایه‌گذاری سودده است. پس هرچه داشت و نداشت فروخت و ریخت پای آن ساختمان که هرگز ساخته نشد. بعدها فهمید آن مرد مغلوب همان کسی بود که نقشه‌ی این کلاهبرداری را کشیده.》

می‌بینید؟ اگر ما بلد نباشیم بین آنچه می‌گویند و آنچه خودمان می‌دانیم سبک سنگین کنیم و چون اسفنج مناسب‌ترین را جذب و بقیه را پس‌ندهیم، فاجعه رخ‌می‌دهد. هشدار که ما دنباله‌رو شکست‌خورده‌ها نباشیم.

تصویر نویسنده
فاطمه یکتا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.