داستانک

داستانک | خیره‌چشم

پسر به شعر گوش نمی‌داد. مدام سرش را می‌چرخاند تا زمین فوتبال را ببیند. زنی که روبرویش نشسته بود از روی کتاب برایش شعر می‌خواند.

پسر محسور بازیکنان جوان شده بود. زن شعر خواندن را متوقف کرد. نگاهی به او انداخت.

پسر از جایش بلند شد. نزدیک زمین فوتبال شد. زن پشت سرش رفت.

+میخوای بازی کنی؟

_میشه؟

+بزار بازیشون تموم شه با مربی صحبت کنیم.

تصویر نویسنده
فاطمه یکتا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *